|
دل نوشته | ||
|
به چی اعتقاد داری به عشق یا نفرت / به چی اعتقاد داری به علم یا ثروت [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 5:48 ] [ Farzan ]
نميدانم ميداند يا نه... همين كه نداند بسي بهتر از دانستنش ...!!! اين راه را بي من طي نمي كند! من ، ياد ، خاطرش هميشه با هميم، سكوت خانه را بايد شكست، بي تو! نميدانم! قانون سخن هايت را مي شكنم! براي بودنت دعا ميكنم!!! هر كجا باشي...
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:41 ] [ fateme ]
گفت: ساعتهای خاموشی همیشه شروع بزرگترین لذتهای زندگی ام بوده... همه چیز، حتی کتاب خوندن، در تاریکی مطلق کِیفِ دیگه ای داره... لذت تصور اونچه که داری نمی بینیش... مثل ترسیمِ مجازیِ منحنی های گرمی که در آغوششون می کشی... یا چشمهایی که با ولع بی پایان چشمهات رو توی ظلمات می بلعه... گفتم: من دوس دارم همه چیز روشن باشه... مث این لامپ رشته ای ها که این میوه فروشیا قدیما آویزون میکردن بالای بساط شاتوت و گوجه سبز و چاقاله بادومشون... یه چیزی مث اون حتی... دوس دارم ببینم چی کار دارم میکنم... گفت: عاشق این ساعتهای شنی ام... از همه بیشتر عاشق اون وقتایی ام که همه ش نمی خوام اون شنی که از بالا میریزه پایین، تموم بشه... شده تا حالا حس کنی اگه همین الان بمیرم، راضی ِ راضی ام؟... اصلاً نمیدونم چه ربطی داشت به اون ساعت شنی... ولی یهو اومد تو ذهنم... گفتم: اینجا هر سری که میام حالم بهم میخوره... انگار آش رشته میریزه تو این به جای شیک شکلات... آهان... از این ساعت شنی ها؟... منوچهری یکیشو دیدم مرتیکه میگفت صد و بیس تومن... گفت: اینجا رو تو بهار خیلی دوست دارم... عاشق بوی این چیزایی ام که از تو شاخه ی درختا میزنه بیرون... شکوفه نیستا... یه چیزی قبل یا بعد شکوفه است... همونا که بوش تا روی تخت تیمارستانم میبرتت... همونایی که... نمیدونم چه جوری بگم... آره... میگفتم... اینجا بهار که میشه، این پنجره چوبیا رو وا میکنن... بعد اون عطر شهوت بر انگیز... آهان... فک کنم دنبال همین شهوت بر انگیز میگشتم واسه توصیف اون بو... آره... اون عطر شهوت بر انگیز با باد میاد میپیچه این وسط... اون وقته که باد و بهار و قهوه و سیگار همه ی چیزاییه که وقتی میچینمشون کنار هم به این فکر میکنم که اگه همین الان بمیرم راضی ِ راضی ام... گفتم: به نظرت آستینای اینو بالا بزنم یا همینجوری آویزون باشه بهتره؟... اینجوری آخه مث عمله افغانیا میشم...
با اون چشمای همیشه سرخش خیره شده بود به زمین و رفته بود به دنیایی که من هیچ وقت جایی درش نداشتم، انگار سالها بود اصلاً منو نمی شناخت... و من همچنان به این فکر می کردم که اگه آستینام رو بالا بزنم کسی میفهمه اینی که پوشیدم زاراست یا نه!
... و شاید هم همه ی اینها برعکس بود... این روزها سخته که بفهمم خوابهام رو خودم دارم میبینم یا کسِ دیگه ای! [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 9:50 ] [ Farzan ]
لبخند بزن فردا روز بدتریه... [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 4:41 ] [ Farzan ]
سرفه... اینم سایه روشن احمقانه ای از بودن... بودن بالا می اورم... و دیگر کسی نیست. حتی تو... حتی تو که بهترین بودی...
نوروز همگی سپید... [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 8:16 ] [ Farzan ]
من هم عطسه خیال می شوم وقتی محکوم به نبودن هستم... عطسه خیال که بشوی دلت نه آب میخواهد نه خاک فقط میخواهد برود و نماند باز هم خیالت هست که در عطسه خیال زندگی می ماند!!! [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 11:5 ] [ fateme ]
سالها گذشت. عصر های سرد پاییزیم گذشت. ظهر های زیبای بهاریم هم گذشت. شبهای مفصل تابستانیم گذشت. روزهای سفید زمستونی تازه آغاز شده بود که در میان بهت لحظه ها ناگهان گم شدم... می دونم... مدت هاست می گردم خودم رو پیدا کنم... اما نمیشه... می دونم... می دونی... من هنوز یادم نرفته اون غروب سرد رو که سرد گذشت... امروز حالم شبیه اوناییه که یادشون نیست بدنیا آمده اند... می خوام از امشب بنویسم... که بوی باران می آید و سوز هوای سرد بهمن ماه تا مغز استخوان رو می سوزاند... امشب سالگرد اولین شب آرامشم رو تنها با خودم جشن میگیرم... اولین شبی که نه درد بود نه درد دل، نه زخم، نه زخم زبون. اولین شبی که همه ش شب بودو سکوت و یه حس بی حسی مدام... یه حس سردو گنگ تو یه تاریکی مطلق... اعتراف میکنم بعد از این همه سال هنوز غرق لذت این سکوتم... دلم یه ذره هم برای صدا، برای حرف، برای فریاد، تنگ نشده. راستشو بخواین الان که فکرشو میکنم میبینم دلم برای هیچی تنگ نشده... شاید یه خورده تو یه خورده خودم، یه خورده هیچی، یه خورده هیشکی
... اینجا همه چی هست، هرچی لازمه... یعنی راستش اینجا هیچی نیست، هیچی لازم نیست... غیر از آرامش، غیر از سکوت، غیر از خاطره ها، غیر از یه ریموت که این خاطره ها رو باهاش بالا پایین کنی، که خوباشو صد دفعه بزنی عقب دوباره ببینی، که بَداشو رد کنی، شایدم دلت بخواد بعضیاشونو ببینی... داد زدناتو، بغضاتو، هق هقاتو، شکستناتو، درد کشیدناتو، حسرتاتو، حسرت یه آرامش بی انتها. اوائل به اینجاهاش که میرسیدم زود میزدم جلو تا برسه به قسمتای خوبش. طول کشید تا بفهمم دیدن این قسمتا هم واسه خودش عالمی داره. که میشه با دیدن این قسمتا هم لذت برد. لذت برد از آرامشِ الان. شاید بشه لذتشو با لذت وقتی مقایسه کرد که وسط یه کابوس وحشتناک از خواب میپری و کِیف میکنی از اینکه هرچی دیدی خواب بوده. اوائل سخت بود منتظر نشستن، سخت بود نبودن، سخت بود این همه آرامشی که یه عمر آرزوشو داشتی و یهو بهش رسیدی... یواش یواش یاد گرفتم صبر کردنو، یاد گرفتم معنای واقعی بودن رو، یاد گرفتم لذت بردن از شرایط جدید رو، قصه نخوردن واسه دنیایی که دیگه هیچیش به من ربط نداره، به جز یه مشت خوب و بدی که مونده ازم و البته... یه وجب خیال که دلم جا خوش کرده توش... تنها یک تنها می فهمد... اینروزا اصلا خوب نیستم... ببین کی گفتم ها!... فکر نمی کنم سال بعدم رو ببینیم... [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 7:21 ] [ Farzan ]
بازم اومدم کنار تو.. تویی که از خود منی... بازم اومدم تا حلاجی بشم از همه ی نگفته ها... از همه ی گفته ها!!! اومدم پیشت تا گله کنم از تو... نه واقعیتش اینه که اومدم پیش خودم تا گله کنم... گله کنم از اینکه هر شب از ترس اینکه بفهمم کسی و ندارم چشمامو میبندم و نصور میکنم خودمو دارم... اما من که میدونم خودمم ندارم!!! آره اومدم گله... اومدم بگم... درسته که از تاریکی نمیترسم... ولی خب لامصب تو هم نمی ترسیدی ها... چرا جا زدی!!! چرا خودتو رها کردی!!! اومدم گله کنم!!! از کی؟ خودم
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 1:33 ] [ fateme ]
دلم تنگه به اندازه ی همه ی قهوه هایی که قرار بود با تو خورده شه و نشد... دلم تنگه به اندازه ی همه ی آهنگ هایه داریوش و شهره ایی که قرار بود با تو گوش داده بشه و نشد... دلم هوای بوی سیگارت رو کرده!!! دلم تنگه تمام ثانیه ها و دقایقیه که به یاد تو گذشت و یادی از من در یادت تو نبود... دلم میسوزه واسه روز هایی که بی تو باید... باید... سر شه و هیچ جایگزینی براش پیدا نشه دلم تنگ میشه واسه تنها کسی که مرهم دل بوده و هنوز که نرفته حس میکنم زخم دلم وا شده... هنوز که هنوز ه شعار میدم که با تمام وجودم دوستت دارم..آره شعار میدم... با تمام وجودم... شعار میدم مثل بقیه... مثل بقیه ی که نمیدونن دوست داشتنشون شعاره... زندگیشون شعاره... نفس کشیدنشون شعاره واسه خود نمایی... واسه جلب توجه... لااقل من میدونم که شعار میدم... شاید چون صداقت داشتم حرفامو بفهمی... بفهمی که مهمی... بفهمی که داغت رو دلمه... بفهمی که با رفتنت این آرزو به دلم میمونه که یه روز... یه روز تویه کافه ایی که تو خلوتت میرفتی و هیچ کسی و با خودت نمیبردی من... کنارت باشم و بهت بگم من اولینم... آخرینم... همیشه کنارتم... مثل یه دوست... محکم... محکم باش... من و داری... باز هم همه ی نوشته هام ختم شده به تو!!!
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 1:57 ] [ fateme ]
هی مخاطب!!! کسی مجبورت نکرده بیای اینجا... هرچه می
خواهد دلت تنگت بگو... تا چرک بیرون نزند شفا نمی یابد!!! [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 2:14 ] [ Farzan ]
|
| |
| [ طراحی : عطسه خیال ] [ Weblog Themes By : Fateme Atsekhial] | ||